|
|
سلام بالاخره از شر کنکور راحت شدم خوابي ديدم خواب ديدم در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم بر پهنه اسمان صحنه هايي از زندگيم همچون برق از جلوي چشمانم گذشت در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ها ديدم يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا وقتي آخرين صحنه درمقابلم برق زد به پشت سروجاي پاهايمان روي شن ها نگاه كردم متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير پر پيچ وتاب زندگي ام فقط يك جفت پا روي شن نقش بسته آن هم در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگيم دلم شكست و به درگاه خداوند شكايت كردم: خدايا تو كه گفتي بودياگر به دنبال تو بيام در تمام راه با من خواهي بود تو كه گفتي هيچ گاه تنهايت نخواهم گذاشت ولي نمي فهمم چرا تو در سخت ترين لحظات زندگي ام هنگامي كه بيش از هر وقت ديگري به تو احتياج داشتم مرا تنها گذاشتي؟ خداوند با مهرباني پاسخ داد:دوست عزيزم من همواره در كنارت بوده ام و هيچگاه تو را تنها نگذاشته ام اگر در سختي ها ،آزمون ها، و رنج ها فقط يك جفت پا ديدي زماني بود كه تو را در آغوشم حمل مي كردم
نامت را خورشید می گذارم،اما نه خورشید را غروبی است ، نامت را رود می نهم افسوس که رود هم انتهایی دارد ، تو را بهار می نامم اما نه خزانی در پیش است پس تو را عشق می نامم در صدف قلبم ٌ جاودانه جاودانه نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386 ساعت 23:0 توسط سمیرا |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved