|
|
بازم دلم گرفته گريم اختياري نيست گريم اختياري نيست اخه جز غصه منو كاري نيست يه عمره از محبت بي نصيبم اي خدا من غريبم اي خدا چرا جز غصه منو كاري نيست؟ اگه عشق همينه اگه زندگي اينه نمي خوام چشام دنيا رو ببينه از لبهاي سردم خنده گريزونه راز دل خستم هيشكي نمي دونه بازيچه شدن تا كي؟دل رو گول زدن تا كي؟افسردگي تا كي دل به هر كي دادم بيوفايي ديدم چه رنج هايي كه عمري از عشق كشيدم اگه عشق همينه اگه زندگي اينه نمي خوام چشام دنيا رو ببينه
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386 ساعت 21:20 توسط سمیرا لحظه ها در پي هم مي گذرند و من همچنان در انتظار ديدنت لحظه ها را به ياد لحظه ديدار يك به يك مي شمارم
نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386 ساعت 22:22 توسط سمیرا امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند می نگرم اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی برای قلب شکسته ام باشد امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است و قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند و مرگ عشق را یاد آور می شوند امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد
نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه هایم را احساس می کنم واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است و صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم و همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم و امشب صدای گریه من و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است و سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 21:47 توسط سمیرا سلام بالاخره از شر کنکور راحت شدم خوابي ديدم خواب ديدم در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم بر پهنه اسمان صحنه هايي از زندگيم همچون برق از جلوي چشمانم گذشت در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ها ديدم يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا وقتي آخرين صحنه درمقابلم برق زد به پشت سروجاي پاهايمان روي شن ها نگاه كردم متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير پر پيچ وتاب زندگي ام فقط يك جفت پا روي شن نقش بسته آن هم در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگيم دلم شكست و به درگاه خداوند شكايت كردم: خدايا تو كه گفتي بودياگر به دنبال تو بيام در تمام راه با من خواهي بود تو كه گفتي هيچ گاه تنهايت نخواهم گذاشت ولي نمي فهمم چرا تو در سخت ترين لحظات زندگي ام هنگامي كه بيش از هر وقت ديگري به تو احتياج داشتم مرا تنها گذاشتي؟ خداوند با مهرباني پاسخ داد:دوست عزيزم من همواره در كنارت بوده ام و هيچگاه تو را تنها نگذاشته ام اگر در سختي ها ،آزمون ها، و رنج ها فقط يك جفت پا ديدي زماني بود كه تو را در آغوشم حمل مي كردم
نامت را خورشید می گذارم،اما نه خورشید را غروبی است ، نامت را رود می نهم افسوس که رود هم انتهایی دارد ، تو را بهار می نامم اما نه خزانی در پیش است پس تو را عشق می نامم در صدف قلبم ٌ جاودانه جاودانه نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386 ساعت 23:0 توسط سمیرا سلام با عرض معذرت از دوستانی که در پست قبلی نظر گذاشتند مجبور شدم اون پست راپاک کنم و خودم هم نتونستم بیشتر نظرها رو بخونم پس از دوستانی که نظر گذاشتند خواهش می کنم دوباره نظراتشون رو واسم بذارند ممنون از همه شما این اپ باقی می مونه تا بعد از کنکور تا ۵ مرداد بعد از کنکور دوباره میام با یه اپ توپ دعا نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386 ساعت 21:52 توسط سمیرا گريد به حالم كوه و در و دشت از اين جدايي مي نالد از غم اين دل دمادم فردا كجايي؟ سفر بخير مسافر من گريه نكن بخاطر من باران مي بارد امشب دلم غم دارد امشب آرام جان خسته ره مي سپارد امشب در نگاهت مانده چشمم شايد از فكر سفر برگردي امشب از تو دارم يادگاري سردي اين بوسه را پيوسته بر لب قطره قطره اشك چشمم مي چكد با نم نم باران به دامن بسته اي بار سفر را با تو اي عاشق ترين بد كرده ام من رنگ چشمت رنگ درياست سينه من دشت غم ها يادم آيد زير باران با تو بودم با تو تنها زير باران با تو بودم زير باران با تو تنها باران مي بارد امشب دلم غم دارد امشب آرام جان خسته ره مي سپارد امشب اين كلام آخرينت برده ميل زندگي را از سر من گفته اي شايد بيايي از سفر اما نميشه باور من رفتنت را كرده باور التماسم را ببين در اين نگاهم زير باران گريه كردم بلكه باران شويد از جانم گناهم
نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386 ساعت 21:31 توسط سمیرا هميشه به درد دل اين آن گوش مي دهم ولي هيچ كس به دردهاي دل من توجهي ندارد هميشه سنگ صبور ديگران بودم اما هيچ كس سنگ صبور من نشد همشيه ديگران را مي خندانم ولي هيچ كس از گريه هاي پنهاني من خبر ندارد هرگز نخواستم بگذارم كسي گريه كند ولي هيچ كس حتي از من نپرسيد چرا گريه مي كنم هميشه ديگران را به زندگي اميدوار كرده ام هميشه گل اميد را به اين و آن هديه كرده ام اما كسي نفهميد كه من خود به زندگي اميدي ندارم هرگز نگذاشتم كه دوستانم در كنار من احساس تنهايي كنند اما هيچ كس ندانست كه من چقدر تنهايم خدا را هميشه در ذهن اين و آن زنده مي كردم ولي دست خدا از زندگي خودم هميشه دور بود كسي از من نپرسيد كه چرا در اوج جواني موهاي سرم سفيد شده يا چرا پيچ و خم زندگي در اين سن كم در پيشاني من نمايان شده براي صداي دل عزيزانم احترام خاصي قايل بودم اما كسي صداي بلند شكستن دل مرا نشنيد هرگز نخواستم از غصه هايم برايشان بگويم اما هميشه گوش شنواي غمهاي ديگران بودم دل پر درد من ديگر به اين چيزها عادت كرده به فريادهاي خاموش به آرام آرام شكستن به گريه هاي شب هنگام در زير نور ماه به تنها رفتن در راه مي گويند خرافات است اينكه هر كس طالعي دارد ولي چه خرافات قشنگي است من خرافات را دوست دارم چون زندگي ام با آن گره خورده طالع من همين است كه تنها بيايم و تنها بمانم و تنها بميرم من اين طالع را دوست دارم چون منحصرد به فرد است اين طالع در انحصار من است از آن من است اگر سرنوشت هر انساني در دستان خودش است اين من هستم كه اسير دستان سرنوشت شوم خودم هستم من اين سرنوشت را دوست دارم كاش ديگران بدانند كه من اين گونه هستم اين گونه مي مانم و اين گونه مي ميرم
نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد1386 ساعت 15:3 توسط سمیرا وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد ، كوير دلم گلستان شد نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386 ساعت 17:46 توسط سمیرا
ای کاش جمله زیبای دوستت دارم بی هیچ غرضی بر روی زبان ها جاری بود ای کاش از گفتن جمله دوستت دارم از ترس سوتفاهم ها و غلط اندیشی ها باز نمی ایستادیم ای کاش محبت بی هیچ چشمداشتی حتی چشم داشت محبت به او که دوستش می داریم هدیه می دادیم ای کاش جمله دوستت دارم را به هوس نمی آلودیم ای کاش............. نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 0:5 توسط سمیرا
من گلی بودم رگ هر برگ لرزانم خزیده در شبی تاریک روییدم تشنه لب بر ساحل کارون پیکرم فریاد زیبایی سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی دیده گانم خیره در رویای شوم سرزمینی دور و رویایی که نسیم رهگذر در گوش من گفت افتابش رنگ شاد دیگری دارد عاقبت من بی خبر از ساحل کارون رخت بر چیدم در ره خود بس گل پژمرده دیدم چشم هاشان چشمه خشک کویر غم، تشنه یک قطره شبنم من به انها سخت خندیدم من گل پژمرده ای هستم چشمه هایم ،چشمه خشک کویر غم تشنه یک بوسه خورشید تشنه یک قطره شبنم نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386 ساعت 22:50 توسط سمیرا گمشده ام در یک قفس سرخ،در یک باغ پر از گلهای سرخ محبت و عشق گمشده ام در قلب یک عاشق ،در قلب یک مجنون گمشده ام در یک اغوش گرم ،در دشت پر از امید و ارزو گمشده ام در کنار دریا،لحظه غروب خورشید،درون دستهای گرم یک معشوق گمشده ام در کوهستان و صحرا،در آسمون و این دنیا من یک گمشده پر آوازه ام، یک گمشده در دنیای قلب ها نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 ساعت 22:0 توسط سمیرا روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو من می شناختم او را نام تو را همیشه بر لب داشت حتی در حالت احتضار آن دل شکسته عاشق بی نام و نشان روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود و گفتگو نمی کرد جز با درخت سرو در باغ کوچک همسایه شب هابه کارگاه خویش تصویری از بلندی اندام می کشید ودر تصورش تصویر بلند ترین سرو باغ را تحقیر کرده بود روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو او پاک زیست پاکتر از چشمه نور همچون زلال اشک یا چون زلال قطره باران یک نو بهار آن کوه استقامت ،آن کوه استواروقتی به یاد روی تو می بود می گریست روزی اگر به سراغ من امد به او بگو او آرزوی دیدن رویت را حتی برای لحظه ای ازعمرخویش داشت او برای دیدن توچشم خویش را،آن مروارید سرشک غوطه ور آن چشم پاک را پنداشت آلوده است و لایق دیدار یار نیست روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست شاید اگر روزی آمد آه..نه نمی آید اما اگر آمد به او بگو من به دعای آمدنش نشسته بودم نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 ساعت 22:26 توسط سمیرا به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386 ساعت 8:31 توسط سمیرا 2 اردیبهشت روز تولدم مبارک با يه دنيا شور و شوق و با قلبي پر از محبت فرياد ميزنم تولدت مبارك آسمون از جشن ستاره یه پار چه نوره امشب خونمون پر از طنین دلنوازه تو کوچه پر از نوای دلنشین سازه عزیزم هدیه من برات یه دنیا دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثل بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوست دارم تولدت مبارک جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام وقت شکر گذاری به سوی درگاه خداست امشب تو ببین چه شوری و حالی و صفایی راستی که گل سرسبد محفل مایی امشب رو لبها گل خنده واسه توست آرزوی ما بخت بلند در طالع توست 1386 شاخه گل سرخ به سويت فرستاده و بر تك تك گلبرگ هاي ان مي نويسم تولدت مبارك نوشته شده در جمعه 31 فروردین1386 ساعت 23:45 توسط سمیرا چقدر سخته که بخوای فراموشش کنی در حالی که که می دونی هیچ وقت نمی تونی
چقدر سخته با کارهای بی خود خودتو مشغول کنی که بهش فکر نکنی و حتی به خودت هم فکرنکنی تا حدی که بری اما ندونی کجا میری؟حرف بزنی اما ندونی با کی وچرا؟ نگاه می کنی امانمی دونی به چی وکجا؟ گوش کنی اما نشنوی حتی عطر وجود هیچ کس رو کنارت حس نکنی و قطرات اشک که بی اختیار رو گونه هات می دوند حس نکنی.فقط بخوای که بخوابی اما خوابت نبره ووقتی هم که از خوابیدن منصرف می شی تازه می فهمی که تاحالاخواب بودی
چقدرسخته توخیالت ساعتها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوستش داری
خیلی سخته روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که که فکر می کنی بخاطرش زنده ای
خیلی سخته غرورت رو بخاطر یک نفر بشکنی بعد بفهمی که دوستت نداره
چقدر سخته وقتی به دیگران احتیاج داری هیچ کس کنارت نمونه
چقدر سخته که هیچکس درکت نکنه و همه فقط بگن ولش کن
سخت تر ازهمه اینها اینه که میینی هیچ وقت رو کمک کسی حساب نکردی روی پای خودت ایستادی حالا که به این روز افتادی همه تنهات می ذارن نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386 ساعت 9:15 توسط سمیرا عشق کلمه ای است که بارها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود عشق صدایی است که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند عشق نغمه بلبلی است که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود عشق رنگی است از هزاران رنگ اما بی رنگ است عشق نوایی است پرشکوه اما جلالی ندارد عشق شروعی است از تمام پایان ها اما بی پایان است عشق نسیمی است از بهار اما خزان از آن می تراود عشق کوششی است از تمام وجود هستی اما بی نتیجه عشق کلمه ای است بی معنی اما هزاران معنی دارد نمی نویسم چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی حرف نمی زنم چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی نگاهت نمی کنم چون اصلا نگاهم را نمی بینی صدایت نمی کنم چون اشک های من برای تو بی فایده است فقط می خندم چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه هستم
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386 ساعت 23:12 توسط سمیرا
یعنی فراموشی قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق اهای عشق مگر و نبودی که هرروذ آرزوی دیدن او را داشتی ای گوش مگر تو نبودی که در ارزوی شنیدن صدایش بودی و شما پاها که همیشه اماده رفتن به سویش بودید؟ حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟ همه اعضاروی برگرداندندوبه نشانه اعتراض جلسه راترک کردندتنهاعقل وقلب درجلسه ماندند عقل گفت:دیدی قلب همه از عشق بیزارند ولی من متحیرم که باوجودی که عشق بیشتراز همه توراازرده چراهنوزازاو حمایت می کنی؟ قلب نالیدکه من بدون عشق دیگرنخواهم بود و تنهاتکه گوشتی که هرثانیه کارثانیه کارقبل را تکرار کنم و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم پس من همیشه ازاو حمایت خواهم کرد حتی اگرنابود شوم
نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386 ساعت 18:48 توسط سمیرا
آسمانی صاف که در تاریکی گم گشته تو را به یاد می اورم و روز اشنایی که هیچ کس نداد به ما ندایی تو را به یاد می اورم و سکوت قلبم نمی دانم چرا؟ ولی فهمیدم که قلبم شکسته تو را به یاد می اورم و خاطرات گذشته می دانم که اون خاطرات از یادت نرفته بگو می مونی پیشم همیشه اخه دل شکستن که نمیشه بگو عاشقتم تا من هم بگم اخر یه روز ی برات می میرم همه میگن سکوت نشانه رضایته پس من هم سکوت می کنم
نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385 ساعت 16:53 توسط سمیرا من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازی موج ها قامتم یک بستر گرم یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موج ها یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرورو شد برای داشتن عشقت همه جونم ارزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابروباد و دریا گفتن حس عاشقی همینه اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا من ودل نشستیم چشم براهت لب دریا دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی دل تنهاو غربم داره این گوشه می میره ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره می رسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونم اما تو دریای عشقت باز یه گوشه می مونم نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385 ساعت 12:12 توسط سمیرا سلام دوستای عزیز ممنون از لطفی که به من دارید با عرض شرمندگی من دیگه مثل سابق نمی تونم جواب کامنتها رو بدم اخه شروع کردم واسه کنکور نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385 ساعت 10:58 توسط سمیرا با تو هستم ای مسافر ای به جاده تن سپرده ای که دلتنگی غربت من و از یاد تو برده هنوزم هوای پونه عطر بیدارتو رو داره گل به گل گوشه به گوشه تو رو یاد من میاره با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی بی وداع ،بی تفاوت زرد و بی صدا شکستی به گذشته بر میگردم به سراغ خاطراتم به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن هرکجا باشی وباشم به تو بر می گردم از من این تویی همیشه ی من توی اینه تقدیر با همه شکستم از تو نیستم از دست تو دلگیر نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1385 ساعت 14:41 توسط سمیرا اونی که می خواستم من و تنها گذاشت رفت اونی که می خواستم دلمو شکست و به پای یک عشق جدید نشست چشم روی آرزوم بست و پشت مه پنجرمون رها شد اونی که می خواستم مثل اشک چکید و تو طول راه باز یه کسی رو دید و به آرزوش انگار دیگه رسید و بخاطر هیچی ازم جدا شد اونی که می خواستم دل ازم برید و بین گلها یک گل تازه چید و به اونی که دلش می خواست رسید و با غم و غصه منو آشنا کرد اونی که می خواستم من و با بهشت اسم منو رو سر درش نوشت بهونه کرد بازی سرنوشت و تو شهر رویا منو رها کرد اونی که می خواستم منو برد از یاد و رفت پیش اون کس که دلش می خواد و زد زیر عشقش که یادش نیاد و مثل همه آدما بی وفا شد اونی که می خواستم چرا تنهام گذاشت و رفت؟
نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385 ساعت 15:13 توسط سمیرا
نوشته شده در جمعه 20 بهمن1385 ساعت 20:7 توسط سمیرا
در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در می زند ... در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا را غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر می زند کاش مثل اهل صحراها بلد بودم نی بزنم اما تو که نیستی پیشم پس واسه کی نی بزنم؟ نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385 ساعت 17:30 توسط سمیرا
یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم که او را دوست دارم ولی افسوس او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام مرا برسان و بگو که اورا دوست دارم ولی افسوس ابر سیاهی آمد ز راه و روی ماه تابان را پوشاند صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم که او را دوست می دارم ولی افسوس ز ابر تیره برقی جست و قاصد میان راه او را بسوزاند و اکنون وامانده از هر جا با خود نجوا می کنم یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385 ساعت 14:32 توسط سمیرا اینم شعری از فرزاد حسنی تقدیم به شما
انگاری بوی تو بود زل زده بود به گریه هام جمعه نبودنت خندیده بود به هفته هام نکنه زردی برگ ها همشون یک نقشه بود بشینه تو باورم من از تبار رفته هام بیا این خط و نشون این چشام اینم کمون اگه دوستم نداری قدر عشقم و بدون تا ته سوی چشم می ذارم روونه شی یفه پابند دل و حرفای عاشقونه شی توی تاریکی برو ستاره ها منتظرن شاید امشب بتونی یک غزل شبونه شی چند تا چشمه خشک بشه چند تا پری جادو جادو کنه پلک من برف های چند زمستون و پارو کنه چند نفر تو شعر من اسه بیان خسته برن نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385 ساعت 14:45 توسط سمیرا تقدیم به لیلا و مریم دو یار و رفیق قدیمی خودم که به همراه خودم و محبوبه جان ۴ یار جدا نشدنی هستند
نوشته شده در شنبه 9 دی1385 ساعت 22:53 توسط سمیرا در 4راه فصول سرگردانم نمی دانم به سوی بهار روم تا عشقم جوانه زند یا به سوی تابستان رهسپار شوم تا از گرمای عشق بسوزم یا به سوی پاییز قدم نهم تا چند برگ امیدم زرد شود و فرو ریزد یا به سوی زمستان روم که عشقم از سرما جان دهد
نوشته شده در جمعه 8 دی1385 ساعت 15:47 توسط سمیرا بهانه....... گفتی به احترام دل باران باش s باران شدم و به روی گل باریدم s
گفتی که ببوس روی نیلوفر را از عشق تو گونه های او را بوسیدم s
گفتی که ستاره شو دلی روشن کن من هم چون گل ستاره ها تابیدم s
گفتی که برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم s
گفتی برای لحظه ای دریایی شو دریا شدم و تو را به ساحل دیدم s گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و ز دوریت نالیدم s
گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز گل دادم و با ترنمت روییدم s گفتی که بیا و از وفایت بگذر از لهجه بی وفاییت رنجیدم گفتم که بهانه ات برایم کافی است معنای لطیف عشق را فهمیدم s
نوشته شده در جمعه 8 دی1385 ساعت 15:45 توسط سمیرا عشق یعنی لذت یک آرزو عشق یعنی یک بلای ماندگار عشق یعنی هدیه ای از آسمان عشق یعنی یک صفای ماندگار عشق یعنی لحظه ای بارانی و لحظه ای شفاف و مهتابی شدن هر چه هست این عشق صدها قلب صاف با حضورش آبی و بی کینه است
نوشته شده در جمعه 8 دی1385 ساعت 15:39 توسط سمیرا |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved